آرشیدا جونآرشیدا جون، تا این لحظه: 13 سال و 3 ماه و 13 روز سن داره

❤✿عشق ما✿❤

اولین یلدات مبارک!

دختر نازنینم سلام! ما هر سال آخرین شب سال  رو با جشن میگیریم به اون شب شب یلدا میگن یه سنت قدیمی هستش که همه ایراینیا این شب اعضای خانواده و دوستان دور هم جمع میشن و میگن و می خندن و فال میگیرن و این شب رو جشن میگیرن! امسال یلدای ما هم با وجود شما رنگ و بوی دیگه ای داشت واقعا یلدا بود! اینم شما با هندونه درسته! (قبل از عمل) با انار!    اینقد شلوغ شد بعدش دیگه فرصت نشد بازم ازتون عکس بگیرم عروسک کوچولوم! یادش بخیر پارسال این موقع مامان اینا میگفتن ساله دیگه ارشیدام هم هست شیطونی میکنه ! خداروشکر که اون روز رسید! ...
9 دی 1392

اولین نذری اربعین با آرشیدا جون!

 عزیز دلم! هرسال در روز چهلم امام حسین مامان اینا ندر دارند که غذای نذری می پزند! امسال هم مثل هر سال ما رفتیم خونه مامان اینا و از برای پختن نذری کمک کردیم! خیلی حس خوبی داره! همه زحمت میکشن و کیفه خاصی داره!   یادش بخیر پارسال شما تو شکم من بودی من پایین رفته بودم و بزور یکم کمک کردم و اون موقع مامان اینا میگفتن ساله دیگه آرشیدا جونم هست! و امسال شما هم تشریف داشتی! همه چیز خیلی خوب برگزار شد ! امسال هم خیلی زود گذشت! و حس و حال و انرژی همه دوبرابر بود! عزیز دلم بابات هم بخاطر شما از پارسال نذر کرد که دیگه ما هم هر سال یه کمکی میکنیم! و شریک میشیم تو صوابش! خدا خواسته دل همه رو بده! آمیــــــــــ...
9 دی 1392

دختر شیطون و باباش!

عزیز دلم دختر خوشمل مامانی! قربونت برم ! امروز بابایی اومده بود خونه تا ناهار بخوره بره کلاس داشت جزوه هاشو رو زمین چک میکرد ! شما تو روروئکت بودی! اومدی پیشش! باباتم عجله داشت  با دست نگهت داشته بود رو جزوه ها نیای توهم گوش نیمدادی میگفتی یا باهام بازی کن یا تمامشونو بهم میریزم وای خیلی باحال بود! همینجوری مونده بودی نگاهش میکردی ! بعد من که دیدم شاهزاده خانوم بازی میخوان ازتون خاهش کردم برگردی سمت من تو هم که دور زدنو یاد گرفتی ! چرخیدی سمت من  به سمت آشپزخونه بودی اما هی برمیگشتی باباتو نگاه میکردی و صداش میکردی ! قربون تو برم اینقدر خوب همه رو می شناسی عروسک دوس داشتنی و ناناز مامان!   ...
25 آذر 1392

6 ویزیت دکتر!

 روزه پیش رفتیم دکتر و دکترت شمارو دید ! و گفت که خداروشکر گردنت بهتر میگیری و معاینه ات کرد! بهت اهن داد ! و برای خوردن شیر خشک و غذای کمکی ( فرنی و لعاب برنج و...) مجوز داد! وزنت هم 8 کیلو و قدت 69 سانتی متر! همه چیز خوب بود! خداروشکر
24 آذر 1392

این روزای من!

سلام عروسک کوچولوی مامان! این روزا داری بزرگ میشی! منم دارم باهات رشد میکنم و عشق میکنم و وجودتو تنفس میکنم! همین پارسال این موقع ها بود که شما 2 ماهه بودی در شکم من و من نمی دونستم چه حسی باید بهت داشتم باشم!!!! امااااااااا................ الان خوبه خوبه خوب میدونم! وقتی نگاهت میکنم و با اون چشمای شیطونو مشتاقت نگاهم میکنی و در جوابم دقت میکنی و با حالت خوشگلی برام میخندی ! و من محکم به خودم می چشبونمتو بغلت میکنم و جوری میگیرمت که اصن دلم نمی خوا د ازم جدا شی! وقتی جواب هر کارم حتی سختی هامو یه جوری ساده و خوب میدی! وقتی تو خونه باهم بازی میکنیم و شیطونی و ! بیرون سنگین و خانوم تو بغلم می شینی و اطراف و تماشا میکنی و .. ...
24 آذر 1392

اولین حموم تنهایی!

برای اولین بار من شمارو خودم جرات کردم بعد از کلی وقت ترسم ریخت و برای اولین بار بردمت حموم علاوه بر همه چی اسباب بازیتونم بردم و ! زمان بیشتری اونجا بودیم و ارومترم بودی! مثه همیشه اروم بودی فقط لحظه شستشوی سرتون بود که گریه کردی از اینکار بدت میاد! و در کل اروم بودی ! همون جاهم خسته شدی و خوابت برد! و من در حالت خواب لباس تنت کردم و اوردمت بیرون و خواب زیبا و ارومی داشتی گلم! مرسییییییییییییییی ماماتی خوشملم! خداروشـــــــــــــــــــــــــــکر!
19 آذر 1392

اولین غلت!!!

هفته پیش جیگیرم خونه مامانی اینا بودیم! و شما خوابیده بودی یهو من دیدم که دور زدی و برگشتی از جات اینور تر و غلت زدی شما! عزیزم اینقد ذوقیدم که نگو! البته دیگه تکرار نکردی! در عوض خیلی محکم قدم بر میداری تاتی تاتی میکنمب برات محکم و تند پاهاتو جلو میزاری و راه میری حسابی! تو رورودکتم که خونه رو باهش متر میکنی!
19 آذر 1392
1